«امید زمانی به وجو می آید که بحرانی وجود داشته باشد».
انسان به امید زنده است اما برخی به امید و امیدوار بودن
اعتیاد دارند طوری که با قرار دادن ِ خود در بحران،امیدواری
را در خویش تقویت می کنند . این هابایدهمواره چشم اندازی
واضح از امیدواری را در زندگی ، پیش رو داشته باشند .
بعضی هم به امیدهایی که دیگران در دل شان می کارند
زنده اند ! مثلن از کودکی مهندس و دکتر خطاب شده اند و
همین می شود مسیر زندگی شان و بی آن که بدانند تحت
تاثیر طرحواره ای هستند که در کودکی پیش روی شان
گذاشته شده ، آن هم با جمله ای شفاهی از طرف پدر
مادر ، معلم ... و این ها وقتی به هدف می رسند ، شوری
غمگنانه را تجربه می کنند چرا که طول مسیر را با امید به
هدفی از پیش تعیین شده پیموده اند و حالا در انتهای مسیر
قرار دارند و برای ادامه نیازمند انگیزه ای تازه می باشند و
در این مرحله خودشان هم نمی دانند که چرا آن گونه که
تصور می کردند رضایت ندارند و متوجه نیستند که بر پایه
جمله ای شفاهی در زمان کودکی مسیر بزرگسالی را طی
کرده اند !
عده ای هم درمیانسالی درمی یابند که علاقه مندی
شان سمت و سوی دیگری دارد اما جسارت حرکت به
آن سو را ندارند و عده ی قلیلی هم هستند که نمی توانند
خودشان را راضی به چشم پوشی از علاقه شان نمایند.
وضعیت دشواری ست انتخاب راهی تازه از میانه ی زندگی
که دیگر جوانی هم در پشت سر قرار دارد و امیدی که درچنین
شرایطی ایجاد می شود ، انگیزه ای قوی و شورانگیر است!
خلاصه این که هر چه منشا امید قدرتمندتر باشد حال مان
بهتر خواهد بود و البته حال این روزهایم را دوست می دارم
برچسب:
نویسنده: ساناز جعفرینژاد